شعری از سهراب سپهری

شعر زیبای غمی غمناک از سهراب سپهری که آوازش را هم توسط خواننده محبوب کشورمان آقای محمد اصفهانی هم خوانده شده است .

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

نان را از هر طرف که بخوانی نان است (قیصر امین پور)

وقتی جهان از ریشه ی جهنم

آدم از عدم

و سعی

از ریشه های یأس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف

کفتار رابه کفترتبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل نان دل بست

نان را از هر طرف بخوانی نان است

شعری زیبا از قیصر امین پور

چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟

بیایید از عشق صحبت کنیم


تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم


چه اشکالی دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟


به هنگام نیت برای نماز

به آلاله ها قصد قربت کنیم


چه اشکالی دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم ؟


چه اشکالی دارد در آیینه ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟


مگر موج دریا ز دریا جداست ؟

چرا بر یکی حکم کثرت کنیم ؟


پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم


وجود تو چون عین ماهیت است

چرا باز بحث اصالت کنیم ؟


اگر عشق خود خود علت اصلی است

چرا بحث معلول و علت کنیم ؟


بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم


پر از گلشن راز ، از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم


بیایید تا عین عین القضات

میان دل و دین قضاوت کنیم


اگر سنت اوست نو آوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم


مگو کهنه شد رسم عهد الست

بیایید تجدید بیعت کنیم


برادی چه شد رسم اخوانیه؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم


بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم


خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم


رعایت کن آن عاشقی را که گفت

«بیا عاشقی را رعایت کنیم »

حافظ خداحافظ

به تودیع تو جان میخواهد از تن شد جدا حافظ
به جان کندن وداعت میکنم حافظ خداحافظ

ثنا خوان توام تا زنـــــــــــــده ام اما یقین دارم

که حق چون تو استادی نخواهد شد ادا حافظ

من از اول که با خوناب اشک دل وضــو کردم

نماز عشق را هم با تو کردم اقتدا حافظ

هم از چاهم بر آوردی و هم راهم نشان دادی

که هم حبل المتین بودی و هم نورالهدی حافظ

تو صاحب خرمنی و من گدایی خوشه چین اما

به انعام تو شایستن نه حد هر گدا حافظ

بشعری کز تو در آغاز عشق کودکی خواندم

بگوش جان هنوزم از خدا آید ندا حافظ

بروی سنگ قبر تو نهادم سینه ای سنگین

دو دل با هم سخن گفتند بی صوت و صدا حافظ

در این جا جامه شوقی قبا کردن نه درویشی ست

تهی کن خرقه ام از تن که جان باید فدا حافظ

تو عشق پاکی و پیوند حسن جاودان داری

نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ

سخن را گر همه یک جمله دستوری انگاریم

تو و سعدی خبر بودید و باقی مبتدا حافظ

هر آنکو زنگ غم دارد بدل از غمزه خوبان

تو بزدایی غمش از دل بسازی غمزدا حافظ

مگر دل میکنم از تو بیا مهمان براه انداز

که با حسرت وداعت میکنم حافظ خداحافظ!

شعری زیبا از حمید مصدق

یاد و خاطره ی حمید مصدق گرامی باد.
شعری زیبا از ایشان:

"زیر خاکستر ذهنم باقیست ،آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاریست زعشقی سوزان، که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آنگونه که بنیان مرا، سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا ، مانده ام زنده هنوز؟

گاه گاهی که دلم میگیرد, پیش خود میگویم

آنکه جانم را سوخت, یاد می آرد از این زنده هنوز؟

سخت جانی رابین، که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چو نمردم هستم، پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گفته بودند که: از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده من رفتی ,لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا دست ایام، ورقها زده است

زیر بار غم عشق، قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما, همچنان روز نخست, تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق, دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان میبینند

زیر خاکستر جسمم باقیست ،آتشی سرکش و سوزنده هنوز..."

شعر از وحشی بافقی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نگفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر وسامان دارد
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر ؛ دل به دلارای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی ست حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی ست
قول زاغ وغزل مرغ چمن هر دو یکی ست نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحال نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آنکه بر جانم از و دمبدم آزاری هست می توان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفا داری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر
با غزالی و غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلطست این؟ برود؛ چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت با دل پر گله از نا خوشی خوی تو رفت
حاش الله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند
ای پسر چند به کام دگرانت بینم سر خوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه ی عیش مدام دگرانت بینم ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه ی خانه برانداز مباش از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می شوی شهره به این فرقه هم آواز مباش غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاریست مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند سینه پر درد ز تو کینه گزاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فگاران هستند غرض این است که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشی خود باش که پایی نخوری
وحشی بافقی

شعری از مولانا

ای دوست قبولم کن وجانم بستان/مستم کن وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرارگیرد بی تو/آتش به من اندر زن و آنم بستان
ای زندگی تن و توانم همه تو/جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی ازآنی همه من/من نیست شدم در تو از آنم همه تو
بازآ که تا به خود نیازم بینی/بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا/کی زنده رها کند که بازم بینی
هر روز دلم در غم تو زارتراست/وز من دل بی رحم تو بی زارتراست
بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا/حقا که غمت از تو وفادارتر است
برمن دروصل بسته می دارد دوست/دل رابه عطا شکسته می خواهد دوست
زین پس من و دل شکستگی بردراو/چون دوست، دل شکسته می دارد دوست
خود ممکن آن نیست که بر دادم دل/آن به که بر سودای توبسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل/دل را چه کنم بهر چی می دارم دل
درعشق تو هرحیله که کردم هیچ است/هرخون جگرکه بی توخوردم هیچ است
از درد تو هیچ روی درمانم نیست/درمان که کند مرا که دردم هیچ است
من بودم ودوش آن بت بنده نواز/از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید/شب را چه گنه حدیث ما بود دراز
دل تنگم و دیدار تو درمانم است/بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی/آنچه کز غم هجران تو بر جان من است
ای نور دل و دیده و جانم چونی/وی آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس/تو بی رخ زرد من ندانم چونی
افغان کردم برآن فغانم می سوخت/خامش کردم چون خامشانم می سوخت
از جمله کرانها برون کرد مرا/رفتم به میانی، در میانم می سوخت
من درد تو را زدست آسان ندهم/دل برنکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم/که آن درد به صد هزار درمان ندهم
در عشق توام نصیحت و پند چه سود/زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید/دیوانه دل است پای بر بند چه سود
من ذره وخورشید لقایی تو مرا/بیمار غمم عین دوایی تو مرا
بی بال و پر اندر پی تو می پرم/من که شده ام چو کهربایی تو مرا
غم را بر او گزیده می باید کرد/وز چاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته می خواهد یار/این کار مرا به دیده می باید کرد
آبی که از این دیده چو خون می ریزد/خون است بیا ببین که چون می ریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند/دل می خورد و دیده برون می ریزد
عاشق همه سال مست و رسوا بادا/دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هوشیاری غصه هر چیز خوریم/چون مست شدیم هرچه بادا بادا
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد/جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام/امروز به خون دل قضا خواهم کرد
از بس که برآورد غمت آه از من/ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که زهجران تو ای جان جهان/خون شد دلم و دلت نه آگاه از من
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد/بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق/اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تورا زمانه می بس باشد/هرگوش تو را ترانه می بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا/ما را سر تازیانه ای بس باشد
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم/شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم
در عشق که او جان و دل ودیده ماست/جان ودل ودیده هر سه را سوخته ایم
اندر دل بی وفا غم وماتم باد/آن را که وفا نیست زعالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد/جزغم ، که هزار آفرین برغم باد


راز موفقیت از دیدگاه بزرگان

من از اشتباه بیش از موفقیت درس آموختم.
سرهنری دیوی


به دست آوردن آنچه که ما آرزویش را داریم موفقیت است، اما چیزی را که برای به دست آوردن آن تلاش نمی کنیم خوشبختی است.
لوسیا

اگر در اولین قدم، موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر مفهومی نداشت.
موریس مترلینگ

اول مشورت، دوم تصمیم و سوم انتخاب سه رکن موفقیت هستند.
لوپ دووکا

احسان منفی، ترمز موفقیت ماست؛ ترمزهای خود را رها کنید.
برایان تریسی

هر موفقیت بزرگی نتیجه هزاران تلاش کوچک و عادی است که مورد توجه و ستایش دیگران قرار نمی گیرد.
برایان تریسی

هرچه صبر بیشتر باشد، دقت بیشتر است و هرچه دقت بیشتر باشد، موفقیت بیشتر است.
کریستوفر مارلو

بیشتر افراد برای مرگ ناگهانی آماده ترند تا موفقیت ناگهانی.
گیل فلان

مرد عاقل همواره ۹ نکته را درنظر دارد: روشن دیدن، خوب گوش دادن، مهربان سخن گفتن، آداب داشتن ،راستگو بودن، انجام وظیفه کردن، پرسیدن هنگام تردید، خود را از خشم دور نگاه داشتن و در عین موفقیت، عادل و منصف بودن.
کنفوسیوس

هرجا موفقیت بزرگی ببینید، انبوهی از ناکامی ها را در مسیر آن مشاهده می کنید.
آنتونی رابینز

هیچ موفقیت حقیقی به دست نمی آید، مگر اینکه با ارزش های اساسی ما مطابقت داشته باشد.
آنتونی رابینز

موفقیت، سکه ای است که روی دیگر آن ناکامی است.
آنتونی رابینز

الهام بخش زندگی من، شرح حال کسانی بوده است که امکانات و استعدادهای خود را به کار می گیرند تا به موفقیت ها و نتایجی تازه، چه برای خود و چه برای دیگران دست یابند.
آنتونی رابینز

راز موفقیت این است: هدف را بی وقفه دنبال کنید.
آنا پاولوفا

زندگی از دیدگاه بزرگان 2

زندگی به تناسب شهامت آدمی گسترش یا فروکش می‌یابد. آنین نین

زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی است که زیبا هست ولی درک معنای آن مشکل است . آلدوس هاکلی

زندگی از بودن شروع می شود و تا شدن ادامه می یابد . ارد بزرگ

زندگی من همواره چون فاجعه ای بوده است که هرگز اتفاق نیافتاده بود !!! . أوئستین  وویک

زندگی انسان مانند شبنمی است که از برگ گلی می لغزد و فرو می چکد.  بودا

زندگی هوس یکی شدن برای عشق ورزیدن که توی جمع باشی و هم کلامی برای خودت پیدا کنی. یکی که مکمل عشقت باشه وکاملش کنه. قرار نست که اون حتما موافق جنست باشه، قراره که عاشق باشه وهمدل باشه . بنجامین دسریل

زندگی کردن چون مجموعه ای ست از لایه های زیرین یک سازنده گی عاشقانه ایست که دوباره و دوباره در طول زندگی بازسازی می شود اینرا زمانی باور می کنی که آنرا امتحان کرده باشی!!! . بیورنست یئرن

زندگی بدون عشق همچون درختی است بدون شکوفه و باروبر. جبران خلیل جبران

زندگی خود را تبدیل به مدرسه ای برای یاد گرفتن کن. جان دیوئی

زندگی چیست ؟ یک مزبلۀ کثیف ، یک قتلگاه فجیع ، یک دارالمجانین بزرگ که تا کنون تحت هیچ قانون منظمی اداره نشده است . ویر

زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول به روی بیننده تبسّم می کند، امّا اگر در او دقیق شوی می گرید . ژری تایلر

زندگی تراژدی است برای آن‌کسی‌که احساس می‌کند و کمدی است برای آنکه می‌اندیشد.ژان دلابرویر

زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دین شماست .آنگاه که به درون آن پای می نهید، همه هستی خویش را همراه داشته باشید . جبران خلیل جبران

زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است. رابنیندرانات تاگور

زندگی با عشق هرگز تیره نیست. لئو بولیسکا

زندگی بدون موسیقی اشتباه است . فردریش نیچه

زندگی کوتاه است اما طولانی ترین چیزیست که در اختیار ما انسانها قرار دارد. فررد هاند هاین

زندگی آنقدر کوتاه است که بعضی ها فقط میرسند کارهای ضروری خود راانجام دهند!!! . فرد هند فاین

زندگی ما ، زائیده اندیشه ماست. مارک اورل

زندگی خواب است و عشق رؤیای آن . موسسه

زندگی بازیچۀ دست اقبال نیست ، بلکه فرصت عظیمی است که باید از ان استفاده کرد و مغتنمش شمرد . مارون

زندگی به چیزی نمی ارزد ، اما ارزش هیچ چیزی به اندازه زندگی نیست. مالرو

زندگی چیزی جز مبارزه میان عاطفه وعقل نیست. مارک تواین

زندگی از دید بزرگان

" کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند "
(گوته)

" زندگی آزمون نشده ،ارزش زیستن ندارد "
(سقراط)

" فکر خوب معمار و آفریننده است "
(دیل کارنگی)

" بدبخت کسی است که نمی تواند ناراستی خویش را درست کند "
(ارد بزرگ)

" فکر نو بسیار ظریف و حساس است ،با یک ریشخند کوچک می میرد و کنایه ای کوچک آن را بسختی مجروح می کند "
(هربرت اسپنسر)

" هرگاه بتوانیم از نیروی تخیل به همان اندازه استفاده کنیم که از نیروی بصری استفاده می کنیم هر کاری انجام پذیر است "
(کارلایل)

" آدم بی مغز و پرگو چون آدم ولخرج و بی سرمایه است "
(پاسکال)

" آنقدر شکست می‌خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم "
(پطر)

" پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنستکه بعداز هر زمین خوردنی برخیزی "
(مهاتما گاندی)

" زیبارویی که می داند ، زیبای ماندنی نیست ، پرستیدنی است "
(ارد بزرگ)

" مرا دوست بدار،اندکی ولی طولانی "
(کریستوفر مارلو)

" شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید "
(ولتر)

" نگاهت رنج عظیمی است، وقتی بیادم می‌آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته‌ام "
(آنتوان سنت اگزوپری)

" در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند "
(رنه دکارت)

" مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک ار این کار لذت می‌برد "
(جورج برنارد شاو)

" کردار ناپسند خویش را با دارایی زیاد هم نمی توانی پنهان سازی "
(ارد بزرگ)

" خدا پنداریست ! اما چه کسی است که این پندار را بیاشامد و نمیرد؟ "
(فردریش نیچه)

داستان کوتاه در خلوت

یـکـى از عـلـمـاى وارسـتـه , کلاس درسى داشت و از میان شاگردانش به نوجوانى بیشتر احترام مـى گـذاشـت .

روزى یـکـى از شاگردان از آن عالم پرسید: چرا بى دلیل , این نوجوان را آن همه احترام مى کنید؟ آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند.

آن مرغ ها را بین شاگردان تقسیم نمود و به هر کدام کاردى داد و گفت : هریک از شما مرغ خود رادر جایى که کسى نبیند ذبح کند و بیاورد.

شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر یک از آنها,مرغ ذبح کرده خود را نزد استاد آورد, اما نوجوان مرغ را زنده آورد.

عالم به او گفت : چرا مرغ را ذبح نکرده اى ؟ او در پـاسخ گفت : شما فرمودید مرغ را در جایى ذبح کنید که کسى نبیند, من هر جا رفتم دیدم خداوند مرا مى بیند.

شاگردان به تیزنگرى و توجه عمیق آن شاگرد برگزیده پى بردند,اورا تحسین کردند و دریافتند که آن عالم وارسته چرا آن قدر به اواحترام مى گذارد.

مسلمان

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود ...

جایگاه ادب از دیدگاه یک ریاضیدان

روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت :

اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1

اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10

اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100

اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000

ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000

صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد
و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید : نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران .

مورد علاقه و مورد استفاده

مرد در حال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر ٥ ساله اش تكه سنگی برداشته و بر روی ماشین خط می اندازد.

مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود.

در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

وقتی كودك  پدرخود را دید، با چشمانی آكنده از درد از او پرسید: پدر انگشتان  من كی دوباره رشد می كنند؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین.

و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :
 دوستت دارم پدر ! 
 
===================

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند.

یادمان باشد چیزها برای استفاده كردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .


و مشكل دنیای امروزی این است كه انسانها مورد استفاده قرار می گیرند  درحالی كه چیزها دوست داشته می شوند.

آموخته ام...

آموخته ام ... با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

 

 

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

 

 

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

 

 

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

 

 

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

 

 

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

 

 

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

 

 

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

 

 

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

 

 

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

 

 

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

 

 

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

 

 

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

 

 

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

 

 

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

 

 

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

 

 

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

 

 

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

 

 

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

 

 

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

چارلی چاپلین

بازسازی دنیا!

پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

-"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.

پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"

پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"

پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."

شکی که انسان را عوض میکند!

مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز اورازير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند.

اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ،حرف ميزند و رفتار مي كند.

گل سرخي براي محبوبم


" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي

انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت

دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک

کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور

يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در

حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني

ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي

نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.

"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري

با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم

عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه

نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي

حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست

عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان"

قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت

باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات

خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو

مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت

بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما 7

چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني

داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي

زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس

سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر

داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد.

اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به

آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک

تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود.

زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي

چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز

پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي

شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق

به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.

او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به

نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود

ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي

من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما

چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي

توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي

معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي

ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم

بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا

به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت"

فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم

اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر

شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف

خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"



تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني

مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.



به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گفت که چه کسي هستي؟

وزن دعای پاک و خالص

زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند.

زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم.

جان گفت نسيه نمي دهد.

مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت:

ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من.

خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟

لوئيز گفت: اينجاست.

" ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر."

لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت.

خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.

مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است.

کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود:" اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده کن "

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد.

لوئيز خداحافظي کرد و رفت.

فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است .....